تبليغاتX
اين خانه سياه است

اين خانه سياه است

تصور كن كه روزي،تو خود قسمتي از سياهي باشي!

از پاییز و شیاطین دیگر!

باز هم پادشاه فصل ها پاییز برگشت.به تیتر زیاد توجه نکنین.عوام و خواص! از شدت علاقه من به پاییز خبر دارن.پاییز بهترین فصل برای منه چون همه چیزهای مورد علاقه من توی طبیعت دور هم جمع میشن.برگ های زرد،درخت های خشک،بادها سرد و خیابون های خلوتی که فقط توش میتونی انعکاس صدای کلاغ ها رو بشنوی.

البته اینکه پاییز همیشه با شروع جنب و جوش همراه میشه رو دوست ندارم!(زنده باد گارفیلد!ربطش تو تنبلیش بود!)

اگه به من بود ترجیح میدادم که به جای تابستون پاییز رو تعطیل کنن.تابستون گرمه.بدرد نمیخوره.تنها خوبیش تعطیل بودن یک سوم جمعیت کشوره!خب این تعطیلی اگه بیوفته پاییز خیلی قشنگ تر میشه ازش استفاده کرد.البته این نسخه ای که من میپیچم فقط به درد عشاق هوای سرد و یخ زده میخوره وگرنه اونایی که طرفدار آفتاب داغ و هوای صاف هستن باید بهشون بگم که یه چهار راه زود پیچیدن و این نسخه به دردشون نمیخوره!:دی(چرا :دی؟چون من هنوز فقط اپرا دارم و شکلک ها هم توی اپرا نمیاد.فایرفاکس و آی ای توسط چیزی که نمیدونم چیه ترکیده!)

به عنوان اخرین مرحله درباره پاییز اینم باید اضافه کنم که پاییز فصل زمین بازی پارک پرنسه!توی فصل های دیگه هم میشه رفت ولی خب،پاییزش یه چیز دیگه است!بهانه برای رد شدن از دست نگهبان سیبیلو هم دارم این دفعه،میتونم براش خالی ببندم که عضو راننده های آژانسم،مدیرش آشناس تابلو نمیشه!:دی

و اما دو تا خبر در مورد تصادف.احتمالا همه شما فیلم های مقصد نهایی و حلقه رو دیدین.در این چند وقت مخلوطی از این دوتا فیلم ژانر عزیز وحشت! داره اطرافم اتفاق میوفته:دی

داییم بعد از اون تصادف یه ماشین دیگه خرید.جمعا دو سه بار سوارش شد.ماشینو برای یه سرویس ساده میده به تعمیرکار که چکش بکنه.قرار میشه فردا صبح خود تعمیرکار ماشینو برگردونه.صبح موقع برگشتن ماشین جدید هم درست یه جایی اطراف محل قبلی تصادف میکنه!!!شده عین اون یکی!داغون!

دومین خبر درباره تصادف اینکه یکی از اون سه تا نره غولی که سوار ماشینه بودن که زد به ما (همون عقبیه که بعد از تصادف خیلی شاخ شده بود) حدودا ده روز پیش با موتور تصادف کرد، مرد!

سومی هم اینکه جدیدا هر تلویزیونی رو خاموش میکنم،چند ثانیه بعدش دوباره خود به خود روشن میشه!!!حلقه که یادتونه؟!


فعلا اینا باشه تا ببینم دیگه چه بلاهایی سرم میاد!

+ نوشته شده در  شنبه 17 مهر1389ساعت 15:26  توسط مهدي  | 

مرگ

مرگ میتونه خیلی نزدیک باشه.یا شایدم خیلی دور.یه جور دور نزدیک.تو توی خونه خودت نشستی و همه چی امنه.بعد یه سفر اجباری برات پیش میاد که دلتم نمیخواد بری ولی مجبوری.پرواز میکنی.برای اولین بار ترس از هواپیما رو میذاری کنار و سوار تابوت پرنده میشی.با خودت میگی از شانس تو حتما هواپیما سقوط میکنه.اگه دنبال خبر سقوط میگردین مثل من اشتباه میکنین.مرگ تو هوا نمیاد سراغت.درست روی زمین سفت منتظرته!!

توی یه مسیر مستقیم داری میری.بعد به یه نیمچه چهار راه میرسی.درست وقتی داری از وسطش چهار راه رد میشی با ماشین یه تا جوون ابله با سرعت 140 کیلومتر در ساعت میکوبن بهت!!این دومین تجربه تصادف شدیدیه که داشتم.انگار همه تصادف های شدید عین همن!یهو زمان صفر میشه،گوشات سنگین میشه،تمام زندگیت میاد جلوی چشمت و بعد بووووووم.یه ضربه محکم.

اولین نفری بودم که از ماشین تونستم بیام بیرون.هیچ کدوم از درا باز نمیشد.از پنجره اومدم بیرون(پنجره ها از شدت ضربه برعکس شده بودن!یعنی سر شیشه رفته بود توی در،ته شیشه که به گیره ها دستگیره و اینا وصله اومده بود بالا!).فکر میکنین وقتی پیاده شدم چی دیدم؟ماشین مچاله شده بود!!نمیدونم چطوری 4 نفر زنده از تو اون ماشین اومدیم بیرون!گرچه سرنشین جلویی بینیش خرد شد،گرچه سرنشین کناری من دنده هاش به شدت ضربه خورد و ترک برداشت،گرچه از ناحیه کتف و کمر و دست به شدت درد دارم،ولی همه زنده بیرون اومدیم!

رادیاتور ماشین از شدت ضربه منفجر شده بود.آبش تا شعاع چند متری پاشیده شده بود روی آسفالت و ماشین اون عوضیا.از کاپوت ماشین بخار بیرون میومد.گوشام زنگ میزد.عصبی بودم،گیج بودم،منگ بودم،باورم نمیشد،فقط 30 ثانیه تا مقصد مونده بود!!!

مرگ چیز عجیبیه.وقتی انتظارشو نداری میاد سراغت.وقتی انتظارشو داری نگاهتم نمیکنه.دیگه از پرواز کردن نمیترسم.چه فرقی میکنه رو آسمون یا رو زمین.هرجا که باشی میاد سراغت.اگه بخوای اینطوری فکر کنی باید از زندگی بترسی.چون بالاخره یه جایی تو زندگی مرگ میاد سراغت!!تجربه وحشتناکی بود.دومیش بود.خدا سومیش رو به خیر بگذرونه.سفر اجباری اصولا نمیتونه خوشحال کننده باشه ولی این یکی واقعا مزخرف بود!هوف!

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 شهریور1389ساعت 0:6  توسط مهدي  | 

...!

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم
+ نوشته شده در  شنبه 30 مرداد1389ساعت 0:10  توسط مهدي  | 

فیکس پنج سال بعد در چنین روزی!

با تشکر از همه کسانی که با دعوت نامه های اسم دار یا دعوت نامه های سفید! منو به این مسابقه دعوت کردن!برای شروع از خودم شروع میکنم! 
پنج سال بعد در چنین روز و چنین ساعتی:

بالاخره به آرزوم رسیدم.یه کلبه چوبی با دست های خودم توی یکی از جنگل های سیاه ایران ساختم!هوا به شدت گرم و شرجیه ولی اهمیتی نداره.با یک سری عملیات ژانگولر به طور غیر قانونی از خطوط برق جاده شونصد کیلومتر سیم به وسط جنگل کشیدم و کلبه چوبیم برق داره خوبم داره!تا پنج سال دیگه وایمکس ایرانسل پیشرفت کرده و توی جنگل ها سیاه شمال هم آنتن! میده برای همین با وجود اون و برق قاچاقی بیست و چهار ساعته توی اینترنتم.

روی آلبوم جدیدم کار میکنم و سعی میکنم آهنگ های آلبوم متال جدیدم رو تنظیم کنم.هنوز مینویسم.اصولا غیر پولی که از نوشتن به طور ناچیز در میارم و پولی که تو بانک گذاشتم و سودش رو میگیرم درامد دیگه ای ندارم!به آرزوم رسیدم.جایی ام که هیچ کس مزاحمم نمیشه و لازم نیست برای چیزی به کسی جواب بدم و یا کاری داشته باشم که ارباب رجوع یا رئیس یا از این مزخرفات داشته باشه!

صبح های زود با صدای دارکوب ها بیدار میشم و برای اون روز هیزم میشکنم.(درسته که برق دارم ولی وقتی تو جنگل زندگی میکنم علاقه ای به هیتر برقی ندارم!زنده باد آتیش!)به لطف برق و پیشرفت خطوط موبایل همراه اول و اخر توی جنگل هم مشکل آنتن دهی ندارم برای همین هر وقت لازم بشه میتونم با دنیای بیرون ارتباط داشته باشم و بیرون هم ایضا،میتونه با من ارتباط داشته باشه!

خورد و خوراکم رو از شهر نزدیک تامین میکنم،ولی هر بار که فرصتی پیش بیاد شکار هم میکنم.با وجود اینکه یه تفنگ شکاری دارم نبرد با حیوون مورد نظر به صورت تن به تن با چاقو رو ترجیح میدم!هنوز وبلاگم رو دیر به دیر آپ میکنم ولی این دفعه دلیل دارم.ایرانسل هرچقدر پیشرفت کنه مسلما بازم اینترنتش تو جنگل سیاه قطع و وصل میشه!

اون وسط کسی هم هست که آرزو دارم بتونم مجبورش کنم با من باید وسط اون جنگل تک و تنها زندگی کنه!گرچه گمونم همون راضی کردنش 5 سال طول میکشه!

جیغ:بزرگ شده،ولی از لحاظ سن فقط!هیچ فرقی با الان نداره.احتمالا سختی زیاد کشیدی تو این پنج سال ولی تک تک سختی ها رو با دو سه تا جیغ آب دار ناک اوت کرده!بیخیاله مشکلاته.به همه چی لبخند میزنه و کاری میکنه همه بهش لبخند بزنن.وقتی عصبانی میشه هنوزم جیغ میکشه.اونم از نوع بنفشش!تو درسش موفق شده،احتمالا توی رشته طراحی موتور داخلی موشک های فضایی درس میخونه و کلی هم کلاس میذاره برای داداش مورفش!

انتظار مونتی:داره پزشکی میخونه.گرچه هنوزم گوشه چشمی به پلیسی داره ولی بالاخره راهشو انتخاب کرده.ریختن دل و روده مریضا روی میز به نام علم پزشکی!هنوز میره به بارتی بوقی سر میزنه و بارتی بوقی هم به اون سر میزنه.احتمالش هست که جفتشون توی آمریکا ادامه تحصیل بدن برای همین ممکنه مونتی پنج سال بعد با یه کلاه کابوی سفید نشسته باشه پشت کامپیوتر و همون طوری که قرمه سبزی ناهارشو میخوره در حال آپ کردن باشه!هنوزم از دست نجینی فرار میکنه ولی نجینی با جدیت تمام به لطف کمک ها ارباب تمام آدرس های جدیدش رو پیدا میکنه و میره سراغش.البته غیر مونتی یه لهستانیه هم هست که هنوز ولش نکرده و هر جا میره عین کنه جلوش سبز میشه!

هرج و مرج در سیناپس ها:معلم نمونه کشور!گویا آقاشون شدیدا متال بازه (بزن قدش!) برای همین هر از چند گاهی برای آلبوم های اون شعر میگه.برای تنبیه بچه ها تا جاییکه میتونی کاری نمیکنه.ولی وقتی یه دانش آموز خیلی خیلی خرابکار به تورش بخوره مجازاتش میکنه شب هایی که ماه کامله توی مدرسه زندانی بشه،خودش هم اون شب یه سر مدرسه میزنه و با دو سه تا زوزه آبدار گرگینه ای رنگ بچه هه رو به رنگ گچ دیوار تغییر میده!اینطور که اشاره میکنن از پشت عمرا 5 سال دیگه اینجا نمیشه پیداش کرد.برای همین از الان ازش خواهش دارم یه سر به شهر 199 (به نظرم میرسه جمعیتش از اینم کمتر شده،حدود 150 نفر!هوف!) نفری ملوین توی تگزاس بزنه و یه چندتا عکس برای من از اونجا بگیره!:دی

کلیییییییییی حرف:شاعر به تمام معنا!مجله ها و نشریه های چاپی و اینترنتی برای منتشر کردن شعراش سر و دست میشکونن!احتمالا خودش یه نشریه زده که به امور خیره ربط پیدا میکنه یه جوری:دی!خودش هم توی اون هم مقاله مینویسه هم شعر هم داستان.فکر میکنم تا اون موقع دیگه باید یه کتاب شعرم چاپ کرده باشه.هنوز با فیزیک هم سر و کله میزنه هر وقت که فرصتش باشه.احتمالا غیر از نوشتن یه شغل مرتبط با فیزیک هم داره ولی هنوز نتونسته به این سوال من جواب بده که دونستن شتاب یه گلوله که با سرعت بوق متر بر ثانیه به یه درخت میخوره چه تاثیری در کار دنیا داره!

تک و توک درخت!:هنوز که هنوزه ریش درازه.هنوز لرد ازش متنفره و اون هم از لرد!توی همه کامنت ها هم به طور دقیق به این تنفر اشاره میکنن!باید دانشمندی،فیلسوفی،سیاست مداری چیزی شده باشه.ولی حدس من اینه که قبل از همه اینا به شدت شلخته شده.نمیدونم چرا:دی

زوزه های شبانه:زوزه میکشه.با تمام وجود!جیمز جیغ میکشه این زوزه!عمرا خسته هم نمیشن!شاده و راحت.به هر چیزی میخنده اونم از ته ته دل.احتمالا باید به این فلسفه روی اورده باشه که دنیا دو روزه و این وسط فقط باید تفریح کرد و خوشحال بود.اپ میکنه اونم با همین سرعت.هر چند وقت یه بار هم اگه فرصتی پیش بیاد حال یه استاد یا دکتر یا کلا طرف مقابلش رو شدیدا میکنه تو قوطی!:دی

منم که مثل جیمز دعوتنامه سفید پخش میکنم!پرت میکنم هوا،هرکی میخواد بر داره تا تموم نشده!امیدوارم از آینده تون خوشتون اومده باشه.برای دریافت آینده 5 سال بعد از این لطفا پنج سال دیگه مراجعه کنین.تا قبل از اون از پیشگویی برای شما معذوریم.حتی شما دوست عزیز!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 تیر1389ساعت 16:0  توسط مهدي  | 

...

این مدل اپ کردن ها رو از جیمز یاد گرفتم.

ریخت.همین طوری یهویی ریخت پایین.خراب شد.یکی دیگه.جزو آخرین بازمونده ها بود ولی این یکی هم شکست.یاد بی خبری ها بخیر.

+ نوشته شده در  شنبه 12 تیر1389ساعت 1:46  توسط مهدي 

هووووووف تابستون!

اول:

واقعا چقدر آپ کردم!خیلی ممنونم از خودم با رکوردی که زدم و تونستم سرعت اپ کردنم رو حتی به سطحی بالاتر از جیمز ارتقا بدم!تشویق نکنید میدونم!اصولا خالی بندی کنتور نداره!

دوم:

معمولا بیشتر آدما وقتی مدرسه یا حتی دانشگاه () میرن آرزو دارن زودتر امروز برسه!(بگذریم از اینکه اول تابستون برای دانشگاهی ها ممکنه بعضا ۱۵ تیر شروع بشه!)حس عجیبیه که الان تابستون شده ولی من برای رسیدنش تقویم درست نکردم و روزا رو خط نزدم.تابستون داره حال و هواش عوض میشه.زمان دبستان که تا تابستون میشد (اون موقع هم باز تابستون از اول تابستون شروع نمیشد،حدود ۱۵ خرداد شروع میشد!عجبا!پس کی تابستون واقعا از اول تابستون شروع میشه!؟) میدویدم تو اتاقم و پتو و صندلی برای خودم وسط اتاق چادر میزدم و بعد درش رو باز میذاشتم که باد کولر بیاد توش و از گرما کباب نشم تابستون یه حس دیگه ای داشت.حتی گرماش هم قدیما قابل تحمل بود.الان تا پامو از خونه میذارم بیرون به روح و روان و اجداد مخترع کولر درود میفرستم!!نمیدونم من عوض شدم،تابستون عوض شده،یا اصولا زمین واقعا داره گرم میشه!

سوم:

قالب بالاخره عوض شد.گفتم تابستون شده یه حال و هوایی از این وبلاگ عوض کنم.اون هوف تیتر آپ هم ربطی به تابستون نداره.برای بلند کردن گرد و خاک اینجا بود!البته میدونم اون گریم ریپره (بچه ها تو خونه فرشته مرگ هم صداش میکنن!) در ظاهر هیچ ربطی به یه خونه سیاه نداره،ولی خب اصولا هر وقت پاشو تو یه خونه بذاره همه اهالی اون خونه سیاه بخت میشن!این فلسفی وجودی قالب جدیده که اصلا هم با عنوان وبلاگ بی ربط نیست.مدارکش هم موجوده!

چهارم:

من به شدت اعتراض دارم که چرا توی اپرا شکلک های بلاگفا نشون داده نمیشه.من این طرح رو کار پشمک و عوامل پشت پرده ای مثل جیمز ملقب به جیمی یویو میدونم!دست های پشت پرده زیادی از آستین بیرون میاد تا اپ ها من بیریخت بشن ولی زهی خیال باطل!پستمو که فرستادم بعدا میرم با آی ای شکلک هاش رو میارم!

پنجم:

دبیرستان قدیمیم برای دومین سال متمادی! بسته است.احتمالا بلایی که سر مدرسه راهنماییش اومد قراره سر اونم بیاد.راهنماییش رو که کوبیدن یه آپارتمان پنج طبقه بی ریخت توش ساختن!از همین تریبون! اعلام میکنم.دکی طالبی! (مدیر دبیرستان،زمانی که هنوز دبیرستان بود!) وای به حالت اگه پا جای پای هوشی (هاشمی، مدیر راهنمایی) بذاری و دبیرستان رو بفروشی و با پولش بری یه دفتر تجارت توی مالزی برای بچه ات راه بندازی و یه پرادو دو در بخری!بدان و اگاه باش که خانواده مافیایی دون روبرتو هنوز زنده است!(همیشه که شامپو نبودم خب!قدیما پدر خوانده بودم!).از هیمنجا اعلام میکنم شخصا قلم پای هر افغانی که بخواد با بیل یا کلنگ وارد محوطه دبیرستان بشه رو خورد میکنم!گفته باشم!دهه!

ششم:

هان؟با تشکر از همه عزیزانی که در آپ قبلی نظر داده بودن و به احترام اونها مخصوصا حضور عالی قدر لرد کبیر و همونی که خودش میدونه و پیام خصوصی فرستاده بود(بابا کرم هان؟!)،گمونم آخر این یکی اپم قول ندم سنگین ترم!!

تماس فرت!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 تیر1389ساعت 17:51  توسط مهدي  | 

مختلف!

اول:
بعد از سالها تلاش و کوشش و مصرف مبالغ هنگفت!!(ارباب به جان خودم برای گرفتن هزینه اکتشاف نمیگم اینا رو!)بالاخره تلاش های من نتیجه داد و تونستم پرده از چهره یک پیرمرد گورکن کلاه بردار بردارم!

مونتگومری مونتگومری!وقتی داشتی با نجینی ازدواج میکردی یادته؟یادته سر سفره عقد گفتی از دار دنیا فقط بیلی رو داری؟حالا من مفتخرم که اعلام کنم این پیرمرد با پررویی تمام سعی داشته اموالش رو از ارباب و نجینی مخفی کنه!خجالت بکش مونتی!برای اینکه بیشتر آبروت رو ببرم عکس اول رو ببین:

شهر مونتی1

و برای اینکه بیشتر بیشتر خجالت بکشی این رو هم ببین!

شهر مونتگومری2

عکس اول تابلوی شهر اختصاصی مونتیه!گفتم این مایه افتخار نظام سرمایه داریه کسی باور نکرد!عکس دومم رو وقتی گرفتم که برای تحقیقات بیشتر رفته بودم!اونجا ساختمون مرکزی شهر یا همون خونه مونتیه!حالا مهریه نجینی رو پایین گرفتی ها؟!جوری زیر آبتو زدم که عمرا تا وقتی کل شهرو به نام ارباب نکنی خلاص نمیشی!

دوم:
هووووووووووف!این هفته چنان مشکلی داشتم که به چشم ندیده بودم تا حالا!نصیب گرگینه های بیابون هم نشه!(ولی نصیب ریش درازا بشه اتفاقا!)

به نظر میرسه به خیر گذشته فعلا.حتی به نظر میرسه یه اثر مثبت هم داشت این بلا که تازگی فهمیدم!فقط بهتون یاداوری کنم در موقع سر درد عمرا به قرص های ارام بخش ایرانی مراجعه نکنین.صد رحمت به گچ!

به قول نیکلاس کیج توی فیلم مرد خانواده برای موفقیت باید تلاش کرد و تلاش کرد و البته کنارش کمی هم آسپرین خورد!

سوم:

امروز یه بحثی پیش اومده بود درباره تنهایی.بعد نشستم با خودم فکر کردم دیدم قدیما که فرصت زیاد پیش میومد تو خونه تنها بشم چه عالی بود!الان دیگه تنها شدن تو خونه تقریبا شبیه رویا شده!اینقدر که ادم میاد تو این خونه و میره!گمونم بهتره یه تابلو درست کنم اویزون کنم سر در خونه به این مضمون:

مهمانپذیر شامپو و خانواده!

هی این میره اون میاد،اون میره اون یکی میاد،اون یکی میره همون اولیه میاد!بابا ول کنین دیه چه خبره!تازه از همه اینا گذشته مهمونی ها هم کشته منه!یکی نیست به فک و فامیل محترم شامپویی ما بگه آخه شامپو های محترم،اردیبهشت چه وقت عید دیدنی اومدنه!!

امیدوارم فاصله زمانی بین آپ هام همین طوری کمتر بشه.اگه همین طوری کمتر بشه مطمئنم میتونم از جیمز تو وبلاگ داری جلو بزنم!چی فکر کردی جیمز؟بله!فقط خودت بلدی آپ کنی؟به حول قوه سالازاری آپ هام رو بیست عدد در هفته میرسونم!هرکی شک داره بعد از زنگ تفریح بره زمین خاکی!(تریپ آلسست و نیکلا کوچولو)

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اردیبهشت1389ساعت 19:14  توسط مهدي  | 

"آپ جدید" "یا آنچه فردا مینامیمش!"

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بدین وسیله اعلام میدارم که مرحوم مغفور جوان ناکام شامپو ایوان زاده به دلیل بد قولی توسط تنی چند از دوستان در وان حمام منزلش داخل آب افتاد و بعد از درست کردن مقادیر زیادی کف و حباب دار قالی(فانی) را وداع گفت!باشد تا دفعه دیگه بد قولی نکند!

نزنین!تسلیم!حق با شماس!من معذرت میخوام!فردا همون فرداس معنی دیگه ای نداره!فقط یه مقدار مسئله پیش اومد نشد آپو سر موقع بفرستم.شدیدا ضایع شدم!(قدیما بلاگفا یه دکمه داشت برای زدن شکلک.تو منوی من که نیست!گمونم بدقولی کردم برش داشته برای مجازات!خودتون شکلک ترس و جویدن ناخن رو شبیه سازی کنین توی ذهنتون!)

و اما بعد از گذشت شونصد روز از سال جدید میرسیم به بحث سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت!

سال 88 چه سالی بود؟

هوم،والا سال عجیب غریبی بود.خوب بود،بد بود،خنثی بود!از همه چی توش به مقادیر زیاد پیدا میشد!ولی در کل که فکر میکنم به این نتیجه میرسم که همون بهتر که تموم شد!

سال 89 چگونه سالی خواهد بود؟

امسال شروع عجیب غریبی داشت.یه سری مشکل اول سال پیش اومد،یه چیزایی هم بعدش اتفاق افتاد که خوب بود،یه چیزایی هم هنوز معلوم نیست تکلیفشون.امیدوارم امسال از 88 بهتر باشه وگرنه ارزوی سال قبلو تحویل سال آینده برای امسال هم میکنم!!:دی(میدونم از این :دی خوشتون نمیاد.چیکار کنم خب شکلک ندارم!)

راستش اپ نوستالژی اصلا بهم نچسبید.یه جوری بود.فکر میکنم باید بعد سر فرصت یه اپ درست و حسابی دربارش بکنم!در کل به نظر میاد در امر وبلاگ داری شدیدا با نویسنده بوقی تبدیل شدم!ایندفعه قول نمیدم ولی امیدوارم امسال بیشتر هوای این وبلاگ بیچاره رو داشته باشم.دیواراش دوده گرفت از سیاهی هم رد شد!

اما میرسیم به دعوتی که شونصد سال پیش توسط جیمز ازم شده.جیمز حلال کن اینقدر زود به دعوتت جواب دادم!:دی

بهترین هدیه:این عنوان بدون شک و صد در صد متعلقه به اولین و هیجان انگیز ترین هدیه عمرم!شاید خنده دار باشه ولی من زیاد هدیه اینطوری نگرفتم برای همین این اولیش حساب میشه!چیکار کنم خب تعجب نداره!عالی ترین و قشنگ ترین هدیه ای بود که تا حالا گرفته بودم!اصلا انتظارش رو نداشتم.سر اون قضیه هنوز که هنوزه شارژم و شارژمم تموم نشده!!

بهترین روز سال 88:راستش بهترین نمیشه بهش گفت.بهتره بگیم بهترین ها.چون هر طوری فکر میکنم میبینم 2 روز توی این سال اونقدر خفن بود که نمیشه براش یکی رو انتخاب کرد.و به نظرم میاد بهترین روز سال هم کمه براشون.بهترین روز قرن!یکیش روزی بود که بهت گفتم.(به قول جیمز سعی نکنین بفهمین!)اون یکی هم روزی که فهمیدم شترم!!!!!(این یکی رو هم سعی نکنین بفهمین!)

بهترین سفر:والا من توی سال 88 یکی دو سفر بیشتر نرفتم.جفتشم عمرا کلمه بهترین بهشون نمیاد!هر وقت بدترین سفر جزو گزینه ها بود اونا رو جزو برنده ها اعلام میکنم!!

بهترین کتاب:هر کتابی که انتونی هورویتس نوشته!به جان خودم!

بهترین کار:این یکی باشه برای کسایی که نظر میدن.هرکی نظر میده بگه به نظرش بهترین کارم چی بوده!به کسی که کمترین تیکه و متلک رو بهم بپرونه یک دستگاه منوی مدیریت 2010 هدیه میدم!(ای بلاگفای بوقی!کماکان شکلک ترس!)

بهترین غذا:سیب زمینی تنوری تو قابلمه!

بهترین انیمیشن:منم آپ!این آپ نه.اون UP

بهترین پست:میگم چیزه،من با این آپ کردنم روم نمیشه اینو انتخاب کنم دیگه!گیر ندین!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 فروردین1389ساعت 15:26  توسط مهدي  | 

آپ میکنم!آپ میکنم!اندکی صبر آپ نزدیک است!

به جان شامپوییم فردا آپ میکنم!هرکی باور نمیکنه تا فردا صبر کنه!آپ نکردم در قوطی ایوانو باز کنین بندازین تو وان پر از آب!
+ نوشته شده در  شنبه 14 فروردین1389ساعت 1:6  توسط مهدي  | 

نوستالژی،نوستالژی!

اوخیش!بالاخره صفحه مدیریت وبلاگ درست شد.حالا میشه عین یه بچه جادوگر نشست آپ کرد!!

با تشکر ویژه از جیمز بخاطر دعوتش در نوستالژی نویسی!(معنیش میشه جیمز مگه اینکه دستم بهت نرسه!دوباره پرتم کردی وسط نوستالژی!:دی(دکمه شکلک اینجا غیب شده!)

نوستالژی یعنی چی.نوستالژی برای من یعنی عکس اون جغده که اولین بار وقتی تو جادوگران لاگین کردم بالای پیغام از ورود شما متشکریم میومد!

نوستالژی برای من یعنی پست زدن!اون اوایل احساس میکردم اگه توی بلاک ایفای نقش پست دیگه ای غیر از پست من بالا باشه یعنی اهانت مستقیم به من!با جدیت تمام توی تمام تاپیک های بالا پست میزدم!به جان خودم!

نوستالژی یعنی کفش سالازار!کفشی که یه نمونه واقعیش رو نگه داشتم!کفشی که اگه خود سالازار کبیر ببینه با چوب میوفته دنبالش!

یعنی جنگ،یعنی تو صف وایسادن برای پست زدن.یعنی 14 ساعت مداوم پای کامپیوتر بودن برای زدن یه پست ناقابل!یعنی تحمل داد و بیداد و غرغر و پرتاب لنگه کفش به سمتم و ول نکردن سنگر و چسبیدن بهش اونم چهار چنگولی!(اعتراف میکنم الان اعتقاد دارم این مورد بهتره همون نوستالژی باقی بمونه دیگه اینطوری برنگرده!)

یعنی چتر باکس.یعنی اخطاری که یه هفته بعد از عضویتم از طرف یه مدیر گرفتم!اونم برای بهم ریختن انجمن ها!از همون موقع بود که حواسمو جمع کردم دوباره اخطار نگیرم و رفتارمو درست کردم و به نظر میرسه تا امروزم ادامه داشته!

این نوستالژی بحث یه روز دو روز نیست.کلا برای من خیلی مهمه.من به شدت ادم نوستالژی بازی هستم.چندین جعبه مقوایی که توی گوشه و کنار اتاقم بایگانی شده با کمال میل حاضرن درباره این موضوع شهادت بدن!توی این جعبه ها همه چی میتونین پیدا کنین.از یه تیکه دستمال گرفته تا پوست پسته،بطری نصفه آب معدنی،پاک کن دوران دبستان،دفتر انشا دبستان،لاشه یه فلاپی ترکیده و چیزایی مثل این!

اصولا هرکسی اینا رو میبینه شدیدا به عقل من شک میکنه!به جان خودم!

پاک کن های نو،پاک کن های دو رنگ قرمز و آبی که قرار بود قسمت ابیش خودکار پاک کنه ولی بیشتر ورق سوراخ میکرد!سکه های قدیمی،مداد پاک کن دار،تراش رو میزی،برچسب های دفتر و کتاب مدل فوتبالیست ها جزو نوستالژی های دوران دبستانن!

بعدا اگه خواستین میتونم یکی از جعبه های مقوایی معروف رو باز کنم و دل و روده اش رو بریزم بیرون و خاطره هر کدوم رو تعریف کنم!:دی!

+ نوشته شده در  جمعه 14 اسفند1388ساعت 21:58  توسط مهدي  |