یادم اومد دبستانم زیاد دور نیست.برای همین رفتم اونجا.انتهای خیابان دامن افشار دبستانی هست به اسم دبستان دکتر محمود افشار.دبستان دوران کودکی من...
هدفونم توی گوشم بود.هوا کم کم داشت تاریک میشد.قوطی باواریای تلخ توی دستم بود که رسیدم جلوی دبستان.باور کردنش سخته ولی انگار زمان متوقف شده.اونجا در پشتی مدرسه که زمان من در اصلی مدرسه بود هیچ فرقی نکرده.هنوز همون طوریه که من آخرین بار ازش اومدم بیرون.
اونجا که رسیدم یاد خاطراتم افتادم.دستم رو تکیه دادم به در مدرسه و گذاشتم خاطرات بهم حمله کنن.جلوی همین در بود که با قلدر مدرسه دعوام شد.فکر میکنم سوم دبستان بودم.با یه بچه کلاس پنجمی که هیکلش اندازه گودزیلا بود دعوا شد.
اونا جلوی مدرسه یه بچه کلاس اولی رو گیر اورده بودن و داشتن سر به سرش میذاشتن.من رفتم و به خاطر پسره با قلدرهای مدرسه دعوا کردم!
دعوام با اونا ریشه دار شد.چند بار اومدن سراغ من.زدم و خوردم ولی از رو نرفتم!اونقدر از این که کم نیاورده بودم خوششون اومده بود که تبدیل شدن به گروه محافظ من!هرکسی میخواست سر به سر من بذاره با اون طرف بود!
آخه اون زمان من برای خودم توی مدرسه یه گروه داشتم.بر خلاف الان من رئیس یه گروه بودم.بر خلاف الان که فکر میکنم من بدرد هدایت کردن هیچ کسی نمیخورم.
از سمت سطل اشغال بزرگ شهرداری که رو به روی دیوار مدرسه بود صدای میو میو اومد.وقتی رفتم سمت سطل آشغال یه گربه کوچولو رو دیدم که کز کرده بود کنار سطل.یکی از اهنگ های غمگین نیکل بک رو گوش میدادم.رفتم روی جدول نشستم و گربه رو بغل کردم.هیچ مقاومتی نکرد.انگار احتیاج به اغوشی داشت که نوازشش کنه.همون طور که پشت گوش گربه رو نوازش میکردم دوباره تو خاطراتم غرق شدم.
کنار مدرسه ما یه استخر بود.نمای پشتش خیلی قدیمی بود.شبیه کارخونه های بزرگ و متروکه.یا خونه های ترسناک قدیمی.من همیشه عاشق نگاه کردن به اون بودم.وقتی دیروز دیدم هنوز همون طوری مونده ناخوداگاه لبخند زدم.نمیدونم چرا اینجوری ام ولی من عاشق جاهای قدیمی و متروکه ام.دلم میخواد برم توی یه خونه یا یه ساختمون قدیمی و بین گرد و خاکش قدم بزنم.یا اینکه لب پنجره فرو ریخته اش بشینم و به نمای شهر نگاه کنم.
از گذشته خیلی خیلی دور همیشه ارزو داشتم بعد از مرگم یه روح سرگردان باشم.تنها علتش هم این بود که بتونم همه ساختمون های متروکه دنیا رو ببینم و توشون قدم بزنم.دوست دارم یه گوشه کمار دیوار وایسم و زل بزنم به فضای خالی ساختمون.در ذهنم تجسم میکنم که چه ادم هایی اینجا بودن و چیکار کردن.من عاشق خاطراتم.عاشق ردی هستم که ادم ها بعد از رفتنشون از خودشون میذارن.شاید به همین دلیل ساختمون های متروک رو دوست دارم.اونها پر از خاطره هایی هستن که با سکوت بی نهایتشون تو رو به سمت خودشون میکشن.
کنار دبستان ما یه مدرسه راهنمایی افشار هم بود و هنوز هست.دبستان ما خیلی خیلی بزرگ بود.زمین ورزش واقعا بزرگ بود.اونقدر بزرگ که یه روز چندتا کارگر ما رو از توی زمین فوتبال انداختن بیرون و تا اخر سال اونجا یه دبیرستان به اسم دبیرستان افشار ساختن.
دبیرستان ساخته شد ولی دیواری که دور مدرسه رو گرفته بود خراب نشد.یادم میاد یه روز من و دوستم توی زنگ ورزش یه اجر از دیوار حیاط ورزش رو در اودریم و یه چیزی پشت اجرش مخفی کردیم.اجر رو طوری انتخاب کردیم که در حالت عادی دست هیچ کس بهش نرسه یا متوجهش نشه.این سوال که آیا هنوز اون اجر سر جاش هست یا نه به شدت منو از درون میخوره.نمیدونم اون پشت چی گذاشتیم.نمیدونم کسی پیدا کرد یا هنوز بعد از سال ها پشت اجر دیوار قدیمیه مدرسه مخفی شده و منتظره تا پیداش کنم.
وقتی به خودم اومدم گربه رفته بود.از روی جدول بلند شدم.خورشید تقریبا غروب کرده بود و هوا داشت تاریک میشد.در تمام مدت هیچ کس از خیابون رد نشده بود.خودمو تکوندم،هدفون رو از گوشم در اوردم و اروم اروم به سمت خیابون ولیعصر به راه افتادم.وقتی از مدرسه دور میشدم میتونستم ریتم یه اهنگ متال رو تشخیص بدم که از خونه های رو به روی مدرسه به گوش میرسید.به عقب نگاه کردم.احساس کردم میتونم بچه کوچولو و شادی رو ببینم که از در مدرسه بیرون میزنه و با دوستاش خداحافظی میکنه و سعی میکنه خودش رو از پله مینی بوس سرویس بالا بکشه.لبخند تلخی زدم و راه افتادم.همونجا بود که با خودم فکر کردم زندگی...چقدر زود میگذره...
عکس هایی رو که از در پشتی مدرسه و در پشتی استخر گرفتم آپ میکنم تا شما هم کامل ببینینش:
از چی بگم؟از کجا بگم؟راستش در این لحظه به شوخ و شنگی اون چند پست قبلی نیستم.دریچه سریال لاست که یادتون هست؟تایمر توی دریچه هم که یادتون هست؟چند وقتیه دارم صدای آلارم زدنش رو میشنوم.باید کد رو وارد کنم تا دنیا نپکه!ولی کدوم کد؟نامردا هیچ کدی برای وارد کردن نذاشتن!
بعد از اینکه اون شب گاز اشک اور رو پرت کردن درست جلوی پام چشمام اذیت میکنن.شبا تار میشن.میسوزن.گمونم لیزر چشمام به فنا رفت!
دیگه چی بگم؟دیگه اینکه احساس خستگی میکنم.شاید به یه سفر احتیاج دارم.تنها.بدون اینکه کسی باهام بیاد.جایی که کسی من رو نشانه.بهتر بگم جایی که اصلا کسی نباشه!
مثلا یه جزیره متروک پیدا میشد که دور تا دورش آب بود.تا جاییکه چشم کار میکنه.میرفتم دراز میکشیدم اون تو و آب نارگیل میخوردم!بدون نگرانی که ای وای فلان چیز چی میشه.برای فلان چیز چیکار کنم.فلانی چرا نمیفهمه؟فلانی چرا حالیش نیست!
اعصابم به شدت کشمشیه!چرا؟چون پاتوق مورد علاقه ام رو خصوصی کردن.اون نگهبانه هنوز از دم پله ها جم نمیخوره.وقتایی هم که نگهبان نیست اونقدر ادم ریخته تو محوطه که نمیشه رفت نشست خلوت کرد!
با خودم میگم قدیما چقدر زندگی خوب بوده.خیلی قدیم.چندین هزار سال قبل از میلاد!یه دورانی روی کل کره زمین ۶ میلیون نفر ادم زندگی میکرده!فکر کن.تمام کره زمین برای ۶ میلیون نفر!چه حالی میداد.هیچ مرزی برات نبود.سرزمینت تا چشم کار میکرد ادامه داشت.راحت هرجایی که میخواستی میرفتی.
انسان های گذشته چه حالی میکردن!
دلم میخواد برم بیرون.برای خودم دونات بخرم و با قهوه بخورم.دلم میخواد برم تو پاتوقم بشینم تاب سواری کنم و وسیله های زنگ زده اش نگاه کنم.
دلم میخواد تو یه شب خنک برم بیرون قدم بزنم.پس چرا هیچ کدوم از اینا پیش نمیاد؟من از چی باید خوشم بیاد؟از چی خوشم نمیاد؟نمیدونم.دوست ندارم بیسکوییت ماشینی باشم.پس اگه بیسکوییت ماشینی نیستم چی ام؟؟!!
قرار بود برم از یکی از بهترین پاتوق هام عکس بگیرم.برای همین با کلی خوشحالی بلند شدم رفتم سمت مجتمع پارک پرنس.اونجا دوتا محوطه داره.یکی محوطه تجاری و یکی هم پشت اون که زمین بسکتبال و استخر و زمین بازی و چیزای دیگه تو اون هست.
اونجا همیشه خالیه خالی بود.به معنی واقعی پرنده هم توش پر نمیزد.برای همین دوستش داشتم.جاش مثل بعضی از لوکیشن های فیلم های خارجیه.یه زمین بازی قدیمی و درب و داغون که پشتش یه زمین بکستباله.در و دیوار هم که قربونش برم همه خاکستری!فقط چندتا گرافیتی(نقاشی دیواری) کم داره تا بشه شبیه محله های خلاف خیز و مافیایی نیویورک!
خلاصه سوت زنان داشتم از کنار نرده های محوطه رد میشدم که از وضعیت سوت زدن به کف کردن تغییر پیدا کردم!باورم نمیشد!شونصد نفر ریخته بودن تو زمین بسکتبال و بازی میکردن:
نور ممد توپو بنداز اینور...هی چیکار میکنی رانینگ شد جاسم!داور اون کوتوله رو بفرست بیرون باید بره منچ بازی کنه!(دوپس!بعد از اثابت لنگه کفش فردی که کوتوله خطاب شده بود به صورت فرد توهین کننده)کوتوله خودتی کور ممد!...الان همین توپ بسکتبال رو میکنم تو دماغت!!
رسما وا رفتم!تا حالا این همه آدم رو توی محوطه ندیده بودم!اون بوقیا تمام طول سال حتی از محوطه رد هم نمیشدن.حالا همشون با هم ریختن اون تو!
اعصابم خط خطی شد.گفتم حالا اشکال نداره.سر و صداشون رو تحمل میکنم.اومدم جلوتر...این دفعه چیزی دیدم که فکم افتاد کف اسفالت!پونصد تا جوون و بچه و دختر و پسر ریخته بودن تو زمین بازی من و یا داشتن از سر و کول تاب و سرسره بالا میرفتن یا روی سکو و نیمکت و درخت و چمن نشسته بودن!جا برای سوزن انداختن نبود چه برسه به عکس انداختن!!
نمیدونستم چرا یهو اینقدر اینجا شلوغ شده.همیشه خلوت ترین قسمت محوطه پارک پرنس همین محوطه پشتیش بود که حالت خصوصی داشت.ولی هیچ کس ازش استفاده نمیکرد.دیگه حسابی قاطی کرده بودم!با کلی عصبانیت از پله ها رفتم بالا که بزنم همشون رو از پاتوق خفن خودم پرت کنم بیرون که با ضربه نهایی که به ملاجم خورد ناک اوت شدم!
روی پله هایی که به محوطه میرسید یه تابلو اندازه بیلبورد های بزرگراه زده بودن به این مضمون:
محوطه بالا مخصوص اهالی مجتمع میباشد.لطفا به هیچ عنوان،عمرا،اصلا،ابدا وارد نشوید...!![]()
خواستم تابلو رو بوق حساب کنم و برم بالا ولی دیدم نگهبان سیبیل ناصرالدین شاهیش رو نمیشه بوق حساب کرد!اون کنار پله ها نشسته و بود و چون قبلا دو سه بار با باتوم افتاده بود دنبالم خوب تشخیص میداد که من از اهالی نیستم!![]()
به نظر میرسه که پاتوق محبوب من توسط اهالی ساختمون فتح شده!البته فهمیدم این شلوغی به خاطر نزدیکی تابستونه و با شروع پاییز دوباره به همون وضعیتی برمیگرده که یه پرنده هم توش پیدا نمیشه!برای دور زدن اون تابلو و نگهبان هم نقشه زیاد دارم!به هر حال اون که بیکار نیست ساعت ۵ و ۶ صبح بیاد دم پله ها کشیک بده!!پیش به سوی عملیات انتحاری!![]()
الان که نزدیک های خرداد و امتحاناته یاد آخرین روزای دبستانم افتادم.باورم نمیشه منم یه روزایی اونقدر کوشولو بودم!میخوام یه بازی وبلاگی جدید راه بندازم.حالا که داریم به خرداد نزدیک میشیم از همه میخوام که یه ذره ذهنشون رو تکون بدن و یادشون بیاد که آخرین روزی که رسما رفتن دبستان چطور گذشت!
من قبل از اخرین امتحان سال پنجم دبستان که دیکته بود یکی دو روز تعطیل بودم.دیگه رسما خودمو تعطیل حساب میکردم و مدام یا تو کوچه در حال دوچرخه سواری بودم یا زیر کولر پهن میشدم و اب خنک میخوردم!
خلاصه روز امتحان رسید.من طبق معمول رفتم سر کوچه وایسادم و وقتی سرویس اومد سوار شدم تا برم سر جلسه امتحان.دبستان ما خیلی بزرگ بود.یعنی خیلی خیلی بزرگ بود.اونقدر بزرگ بود که یه روز ما رو از توی زمین ورزش انداختن بیرون و بعدا توی زمین ورزشمون یه دبیرستان ساختن!!هنوز به عمرم مدرسه ای به اون بزرگی ندیدم!
خلاصه.من قل قل خوران رفتم نشستم سر جایی که برام تعیین کرده بودن.دقیق یادمه.اخر راهرو سمت راست طبقه اول بود.من درست اولین صندلی نشسته بودم.چند دقیقه با بچه ها پچ پچ کردم که برگه ها رو پخش کردن و گفتن دیگه حرف نزنین.
خود امتحان کرکر خنده بود!ناظر اول متن رو از روی کاغذ میخوند.بعد ناظر دوم با صدای بلندتر میخوند.بعد سومی با صدای بلند تر از اون و...!
درست اینجوری میشد:
یک روز دهقان فداکار از کنار راه آهن میگذشت که...یک روز دهقان فداکار از کنار راه اهن میگذشت که...یک روز دهقان فداکار از کنار راه اهن میگذشت که...یک رووووووووز دهقااااااان فداااااکارررر...!
سر جلسه امتحان اینقدر خندیدیم که حد نداشت.انگار توی کوه وایساده باشی که صدات با صداهای گوناگون اکو بشه!امتحان هم بعد از گذشت اون همه خنده و مسخره بازی و تقلب رسوندن ناظر به من که اون دوتا کلمه رو اشتباه نوشتی درستشون کن و اینا تموم شد!
منم منتظر موندم تا بقیه بچه ها بیان بیرون.الان دیگه نه اسمشون یادمه یا قیافه شون.غیر از یکی که اسمش پرهام ایران نژاد بود!!وقتی بچه ها اومدن دوربین قدیمی و قراضه رو که بابام به من داده بودم رو از جیبم در آوردم و گفتم همه جمع بشن عکس بندازیم.اون روز حدود ۶ تا عکس انداختیم که من هیچ وقت عکس هاشون رو ظاهر نکردم!!
دوربین توی خونه گم و گور شد تا من بالاخره چند ماه پیش پیداش کردم.صحیح و سالم.با همون حلقه فیلم ۲۴ تایی و ۶ تا عکسی که گرفته بودم!میخوام همین چند وقت ببرم چاپش کنم!
وقتی با چند نفر دم در دبستان خداحافظی کردم تازه دلم گرفت.دوزاریم افتاد که بعضی از این دوستام رو دیگه هیچ وقت نمیبینم.خداحافظی کردیم و سوار سرویس شدیم.توی راه اینقدر ناراحت شده بودم که همون طوری سرپا برای خودم یه منظومه غمناک از جفای روزگار و نامردی دنیا و جدا شدن دوستان و اینا سرودم!!
توی راه با همون چندتا بچه هایی که تو سرویس بودن گفتیم و خندیدیم تا رسیدیم دم کوچه ما.راستش وقتی رسیدیم اونجا من دیگه کلا غم و ناراحتی رو به کل فراموش کردم.جوری در مینی بوس رو باز کردم و پریدم بیرون که انگار قراره سرویس منفجر بشه!
گرمای هوای اون روز خوب یادمه.افتاب مستقیم میتابید و ساعت حدود ۱۲ بود.وایسادم روی پله و زنگ در رو زدم.در رو که باز کردن با خوشحالی پریدم و تو خونه و کیف رو پرتاب کردم یه کوشه که نگاهم به ریختش نیوفته!سرمای اون کولر هم هنوز خوب یادم میاد.
سریع یه لیوان شربت خوردم و پریدم توی اتاق.با پتو و چندتا صندلی افتادم به جون اتاق و برای خودم یه چادر درست کردم.کاری که قرار گذاشته بودم بعد از تموم شدن مدرسه بکنم.رفتم نشستم تو چادر یهو شنیدم داره صدای یه کارتون میاد.یه کم به صدا گوش کردم.یه کم به چادر نگاه کردم و بعد در حالی که با سر از چادر زدم بیرون خودم رو پرت کردم جلوی تلویزیون و با این جمله که:هوی بابا چه خبرته! از طرف خانواده مورد عنایت قرار گرفتم!![]()
خب در این لحظه من از جیمز به صورت سفارشی و از تدی به صورت فوق سفارشی و همین طور دایی مونتی با پست سفارشی! تقاضا میکنم تا اونا هم خاطره اخرین روز دبستانشون رو بنویسن!موتوشکرم!
این شما و این هم کلمات شناور در مغز بنده:
راگبی،پیمان ابدی!،بدهکاری،وام،فیش کسر از حقوق،شلغم،دایی،برگه امتحان،ویروس،عینک افتابی شکسته،خالی،جعبه،۵۸۰۰،سکوت،قهر،آشتی،کیف،آلزایمر!،بدقولی،آرزو،بتمن،دیازپام ۱۰!!،میگرن،چیپس و پنیر،اژدها،پارک پرنس،جوکر،تاب،فندک اتمی!،شهاب سنگ،تصادف،سلحشور(نه از نوع کارگردانش!)،اتاق،پوستر،شون پن!،متال،چراغ قوه،شامپو،شب،کوچه خلوت،پاییز،تولد،برگ زرد،چه گوارا،تکرار،ویندوز،ورشکسته،بازداشت!،نقطه،ماه شب چهارده!
دیگه شرمنده اگه یه ذره این کلمه ها قر و قاطی بود.خودتون ربطشون رو پیدا کنین!البته اگه به مشکل برخوردین با مشاورین ما در مراکز گوناگون (خودم!) تماس بگیرین تا راهنماییتون کنن!
اه اه باب این چه وضعشه؟دیگه شوروش در اوردم ها خودمونیم!به عنوان خواننده اومدم به وبلاگ سر زدم دپرس شدم!خوب شد یکی از پشت صحنه محکم کوبید تو فرق سرم که حساب کار دستم بیاد!دستش درد نکنه ولی خیلی محکم زد!:دی
خب در راستای اینکه دیدم دیگه دارم خیلی گندش رو در میارم و اگه همین طوری پیش برم باید در وبلاگ رو گل بگیرم در یک حرکت انتحاری تصمیم گرفتم که دیگه اونقدرها هم سیاه نمایی نکنم!
کلا آدم میتونه یه نیزه دو متری تو شیکمش باشه ولی لبخند بزنه!البته وضع من از اون نیزه دو متری بدتره ولی بازم میشه لبخند زد!حتی وقتی یه خمپاره هفت گرفته باشن جلوی صورتت!(از رو نمیرم که!)
در کل اینجانب ایوان فرزند کارخونه شامپو سازی ایوان اعلا میکنم که از این به بعد اگه بخوام تلخ هم بنویسم طنز تلخ مینویسم و از هم اکنون امادگی خود را برای شرکت در بازی وبلاگی کلمات شناور در مغز! اعلام میکنم!لطفا یکی بیاد منو دعوت کنه باب!:دی
من به خاطر شرایطی که دارم زیاد فکر میکنم بهش.خب دلیل این همه سختی چیه؟چرا یکی مثل من باید این همه سختی و مشکل و گرفتاری داشته باشه ولی یکی دیگه خوش و خرم باشه!
تو همین سفر اجباری که رفتم نزدیک دوتا تصادف شدید داشته باشم و سه تا تصادف منجر به فوت!رفتار بقیه هم که یه طرف.تو خودت رو براشون به اب و اتیش میزنی ولی بقیه برات تره هم خرد نمیکنن.
انگار که اصلا وجود نداری یا اگه داری فقط یه وسیله ای نه ادم.خستم.به اندازه همه اتم های این دنیا گرد و خسته کننده خستم.
خسته شدم از بس خوبی کردم و جوابی ندیدم.از بس کمک کردم و کمکی بهم نشد.از بس شاد کردم و غمگینم کردن!
کاش زندگی مثل فیلم بود.دکمه استپ داشت.نگهش میداشتی و خیال خودت رو راحت میکردی.میذاشتی بقیه هر کاری میخواستن بکنن.به هم کلک بزنن.دروغ بگن.در حق هم نامردی کنن.تو هم برای خودت مینشستی یه گوشه و فقط نگه میکردی.به در و دیوار و اسمون و زمین.دیگه هیچ کاری نمیکردی.
مشکلاتم کم کم داره تا بیخ گلوم میرسه.هنوز طاقتم تموم نشده.موندم وقتی طاقتم تموم بشه چیکار کنم.نمیتونم حدس بزنم عکس العملم چیه.
این حرفا رو هم که برای خودم میزنم.چون هیچ کسی نیست که بیاد این چیزا رو بخونه.چون من عملا کسی رو ندارم که بیاد این چیزا رو بخونه!برای کی مینویسم خدا میدونه.مهم نیست.یعنی دیگه این چیزا برام اصلا مهم نیست.
عید اونطوری که میخواستم شروع نشد.الان چند ساعت تا سال جدید باقی مونده و من هیچ وقت در این حد عصبانی و خسته نبودم.چیزی که امشب مینویسم متنیه که خیلی وقت بود دنبال گذاشتنش بودم اما فرصت نمیشد.
ولی امشب من به اندازه همه دنیا وقت دارم.برای همین برام مهم نیست چقدر طول بکشه.
نوشته ای که در پایین میخونین مکالمه خیالی با اطرافیانمه که جواب اونها به طور مستند و واقعی داده شده.چون تقریبا مطمئنم اونا همین حرفا رو میزنن.
موضوع:روزی که من مردم!
مکالمه اول:
شخص خیالی:سلام
دوست۱:هوم.سلام
ش:راستش باید یه چیزی بهت بگم...نمیدونم چطوری بگم.
د:بگو
ش:خب راستش برای مهدی اتفاقی افتاده
د:ئه؟چی شده؟
ش:خب راستش اون امروز صبح تصادف...تصادف کرد و ... مرد.
د:هوم.چه عجب.
ش:ناراحت نشدی؟
د:نه برای چی ناراحت بشم؟مرد از شرش راحت شدم.بهتر.خیلی خب خبرتو دادی.بای
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
مکالمه دوم:
ش:سلام کجایی؟
د۲:سلام...بیرونم.چطور کاری داری؟
ش:آره راستش یه چیزی شده باید بهت بگم
د:خب بدو بگو عجله دارم
ش:راستش مهدی مرد.
د:مهدی؟کدوم مهدی؟
ش:مهدی خودمون دیگه
د:آهان مهدی...ئه کی مرد؟چطوری؟اون که امروز صبح چند بار بهم زنگ زد.حالشو نداشتم جواب ندادم.واقعا مرد؟
ش:آره.امروز تصادف کرد.
د:ای بابا...حیف.ولی خبر مرگش این چه وقت مردن بود؟من کلی برنامه داشتم.همه اش رو ریخت بهم.مسخره زنده بودنش یه دردسر بود مردنش یه دردسر دیگه!
ش:ناراحت نشدی؟
د:چرا ولی گند زد به همه چی رفت.مسخره.حالا اگه فرصت کنم برای مراسمش میام.من دیگه باید برم.قرار دارم.خداحافظ!
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
مکالمه سوم:
ش:الو سلام کجایی؟
د۳:پشت فرمونم.چیه چیکار داری؟
ش:چطوری...بگم.مهدی تصادف کرد.
د:چی؟تصادف کرد؟غلط کرد تصادف کرد.پسره مسخره.همینه دیگه وقتی میگم...
ش:راستش اون مرده
د:چی؟مرده؟بیجا کرده.صبر کن بیام ببینم چه غلطی کرده!!
این چیزا ممکنه هیچ وقت واقعا به زبون نیان.ولی احتمالا حرف قلبی اونا همین خواهد بود.عمدا از کسی اسم نبردم تا ببینم خودشون میتونن حدس بزنن یا نه.
شاید همه حرفام یه مشت چرت و پرت بیشتر نباشه.چرت و پرت هایی که یه آدم خسته و عصبانی و ناراحت شب قبل از تحویل سال جدید نوشته.من به سال نو هیچ امیدی ندارم.سالی که نکوست از بهارش پیداست!
گفتنش خیلی سخته.نوستالژی برای من یعنی چی؟شاید یعنی همه زندگیم.
یعنی درخت گیلاس با گیلاس های درشت و صورتی.یعنی گل های رز صورتی بزرگ و خوشبو که عصرها بوش تمام محله رو برمیداشت.نوستالژی یعنی یه زیر زمین خاکی و بزرگ که بیشتر ساعت های بچگیم به گشتن بین خرت و پرت هاش میگذشت.
نوستالژی یعنی تابستون های داغ و دوچرخه سواری توی یه کوچه بزرگ و خلوت.یعنی یه کوچه پر از خونه های یه طبقه قدیمی.نوستالژی یعنی دفتر انشای دبستان که هنوز بعد از سال ها نگهش داشتم و هر بار که میخونمش با خودم فکر میکنم یادش بخیر.من چقدر ساده و خوشبخت بودم.
نوستالژی یعنی یه بطری آب نصفه که از اولین و آخرین کوه رفتن دو نفره با بهترین دوستم یادگار مونده.بطری آبی که هنوز نگهش داشتم و حتی درش رو باز نکردم.نماد خاطره ای که انگار دیگه هیچ وقت قرار نیست تکرار بشه.چون اون دیگه حاضر نیست منو تنهایی تحمل کنه.چون همیشه سعی میکنه افراد بیشتری رو با خودمون بیاره.
نوستالژی یعنی خاطره های ریز و درشتی که همشون رو بدون کم و کاست حفظ کردم.نوستالژی یعنی عدد ۶.نماد شش ماه زندگی طلایی من.نماد ۶ ماه زندگی ای که دیگه هیچ وقت نمونه اش رو تجربه نکردم.
نوستالژی یعنی خونه های قدیمی و متروک و خاک گرفتهوپنجره های شکسته و قفل های زنگ زده.نوستالژی یعنی حرف هایی که سال هاست توی دلم مونده و جرات ندارم هیچ وقت اونا رو به صاحب های اصلیشون بزنم.
نوستالژی یعنی محوطه پارک پرنس.یعنی تاب فلزی قدیمیش.یعنی غروب قرمز رنگ خورشید.یعنی تنهایی.یعنی گذشته و یعنی غمی که همیشه پیش خودم حسش میکنم.
چیزی که باعث شد بیام و بنویسم فقط اینه:بی حوصلگی و دلتنگی!
چند روزی میشه حوصله هیچ کاری رو ندارم.کار زیاد دارم ولی حوصله انجام دادنش رو ندارم.باید زده باشه به سرم که به این همه کار بی توجهم ولی خب دست من نیست!به قول قدیمی ها دست و دلم به کار نمیره.دلم گرفته.نمیدونم چرا.
شاید از دست خودم دلم گرفته.شاید از دست دنیا شاید از سرنوشت یا هر کوفتی که اسمش هست!
احساس میکنم دنیایی که داشتم و دنیایی که برای خودم ساخته بودم در خطره.میتونم پوچی رو پشت دیوار های این دنیا ببینم.انگار همه چیز امادس تا به یه لحظه غفلت من کلا زیر و روم کنه!
البته به نظرم این چند روز حسابی زیر و رو شدم.دیگه بیشتر از این واقعا بی انصافیه!خستم و احساس میکنم دنیا مسخره تر و دلگیر تر از همیشه است.از همه چیز این دنیا و ادم هاش انتقاد دارم.چرا دنیا و ادم ها و سرنوشت اینقدر کلیشه ای رفتار میکنن؟چرا هیچ تنوعی در سیکل زندگی نیست.
تکرار حال منو به هم میزنه.عصبانی میشم.خسته میشم و تبدیل میشم به چیزی که الان هستم!ادلم میخواد یه چیز این زندگی عوض بشه.از تکرار مسیر خوشبختی بدبختی دیگه حالم بهم میخوره!تنوع لطفا.خورشید...خواهشا بیا بیرون!


